وداع با بلبلان بادابسر
وداع با بلبلان بادابسر: اوایل خردادماه 1387بود كه دوستم وحيد آقاجاني مرا به ديدار از روستاي بادابسر دعوت كرد. چند روز تعطيلات مياني خردادماه فرصت خوبي بود براي ديدن ديارم مازندران. پس بعدازظهر روز سيزدهم خرداد بههمراه وحيد و با ماشين شخصيام از تهران عازم بهشهر شديم. پاسي از شب گذشته بود كه رسيديم. به اتفاق وحيد، ابتدا سري به مادرش زدم و بعد به منزل مادرم رفتم.
بعدازظهر روز 15 خرداد همراه با برادران آقاجاني (عليآقا، عباسآقا، آقاوحيد) و پسرعمويشان آقاي يحيي آقاجاني عازم بادابسر شديم. قرار بود روز 17 خرداد اولين مجمع عمومي شركت درحال تأسيس تعاوني بادابسر برگزار شود.
ساعت 2 بعدازظهر از بهشهر به سمت نکا راه افتادیم. روستای بادابسر از روستاهای بخش هزارجریب نکا محسوب میشود ولی از نظر جغرافیایی در جنوب شهر گلوگاه واقع شده است. از نکا مسیری به سمت جنوب شرقی را باید طی کرد و بعد از عبور از روستای « لایی » ( لئي) و منطقه « زارم رود » به بادابسر رسید. طول زیادی از جاده را آسفالت کرده بودند درحالیکه در سال 1367 فقط تا روستای زرندین (پنج شش كيلومتري نكا) آسفالت بود.
در طول راه از زيباييهاي خيرهكننده جاده و جنگل و طبيعت اطرافش که در مه فرورفته بود عكسهاي زيادي گرفتیم. دست فرمان عباس و ماشین شاسیبلند تویوتا لندکروزش طول مسیر را برایمان کوتاه و زمانش را تسریع کرده بود. ساعت 5 بعدازظهر به بادابسر رسيديم.
بيست سال، زمان زيادي است تا آدم جايي را كه قبلاً ديده دوباره ببيند. به نظرم در اين مدت ساختار بادابسر چندان عوض نشده بود، جز اينكه تعدادي خانه جديد به آن اضافه شده و شيروانيهاي زيباي تختهاي و سفالي جايشان را با شيروانيهاي بيروح حلبي عوض كرده بودند. مردمش نيز چهره ناآشنايي برايم پيدا كرده بودند. بزرگسالان را ميشناختم بدون اينكه نامشان را بدانم ولي جوانان را نميشناختم. بههرحال بيست سال زمان ميتواند چهره يك نفر را خيلي تغيير دهد. جوانان امروز کودکان بیست سال قبل بودند. بعضي از مردان بادابسر هم دنيا را براي نسلهاي بعدي گذاشته و به رحمت خدا رفته بودند (خدايشان بيامرزاد).
شاید بیمناسبت نباشد برای خوانندگان بادابسری که ممکن است مرا نشناسند خودم را معرفی کنم: من عیناله آزموده چهاردِه، متولد 1344، اهل روستای بالاده چهاردانگه ساری هستم كه در محله زیروان بهشهر بزرگ شدهام، با تحصيلات فوق لیسانس گرافیک در شبکه یک سیما اشتغال دارم، درحال حاضر با همسرم (که عضو هیئت علمی دانشگاه است) و پسرانم آرش 15 ساله و شروين 13 ساله در شهر كرج سكونت دارم (کافی است؟). و ربع قرنی ميشود که با خانواده آقاجانی رفت و آمد دارم. از اصل مطلب دور افتادم.
موقع عصر، هواي بادابسر ابري و كوههاي اطراف مهگرفته و باران بسيار نرم و روحنوازي ميباريد و سرماي كوهستان را در روزهاي آخر بهار احساس ميكردم. هنوز مقداري از روز مانده بود و براي عكاسي از روستا مناسب بود.
شب را منزل آقارسول مرتضيپور ميهمان بوديم (دو بار قبلي هم كه بادابسر رفته بودم، ميهمان ايشان بودم) و رقيهخانم خواهر وحيد و همسر آقارسول در ميهماننوازي سنگ تمام گذاشته و شرمندهام كردند.
كنار دروازه حياط منزل آقارسول درخت گوجه سبزي است كه نيمي از شاخه هايش بيرون حياط بوده و میوه اش خیلی درشت و خوشمزه است. تا ميتوانستيم از ميوه آن خورديم. هنوز مزهاش را در دهانم و شوخيهاي شيريني را كه سر خوردن آن با آقارسول ميكرديم در يادم احساس میکنم.
روستای بادابسر بر روی بستری از زمین شنی و خاکی قرار دارد و از سفرههاي غني زيرزميني آن، چشمههاي فراوانی كه آب گوارايي دارند بر سطح زمين جاري است. درختان گردوی کهنسال فراوانی در روستا وجود دارد و درختان سردسیری مثل گوجه سبز، ستی، سیب و ... به خوبی در اینجا ميوه ميدهند. بادابسر را در نقشههای جغرافیایی بهصورت «بادآبسر» هم نوشتهاند که شاید اشاره به منابع فراوان آب و چشمه و بادگیر بودن این روستا داشته باشد.
صبح روز 16 خرداد هوا هنوز ابري و كوههاي اطراف همچنان مه گرفته بود و باران نرمي ميباريد. صبحانه خوردن در اين هوا چقدر دلچسب و اشتهاي آدم زياد ميشود. رقيه خانم از «سرشير» گاو تازهزاييدهشان برسفره گذاشت. سالها بود كه چنين «سرشير»ي نخورده بودم. دستش درد نکند.
بعد از صبحانه همراه دوستان به اطراف روستا رفتيم. از چشمهعلي، گوزن چكل(Gozan Chekel) كه نماد بادابسر شده و مزارع گندم و مناظر زيباي اطراف عكاسي كردم.
ظهر ناهار را در مجلس ختم نوجواني كه به دليل بيماري از دنيا رفته بود در مسجد بوديم و بعد از ناهار در مراسم ويژه اين نوجوان به همراه مردم كه مجمعهاي هداياي مراسم عروسي (کلهقند، نقل و شیرینی و میوه) را بر سر داشتند به سمت مزار روستا حركت كرديم. مردان همچون مراسم عروسي جوانان مداحي كرده و مردم با آنان همخواني ميكردند (خدايش بيامرزاد). صحنههاي جالبي بود كه بهعنوان يك آيين کهن که تاکنون اصالت خود را حفظ کرده، ميتوان از آن نام برد. قبرستان در قسمت شمال شرقي روستا و در يك زمين شيبدار واقع شده است. تعدادي عكس از اين مراسم و قبرستان و حال و هواي آن گرفتم. آدم وقتي فكر ميكند که سرانجام همه ما به اينجا ختم ميشود راحتتر با مرگ كنار ميآيد.
از اتفاقات جالب اين روز عبور چهار دوچرخهسوار بود كه از مشهد و دامغان و از جادههاي خاكي به سمت بابل در حركت بودند و به مغازه آقارسول آمده بودند تا خريد كنند كه ما با آنها آشنا شديم و با هم آدرس email و سايت رد و بدل كرديم.
در اين دو روز منتظر بودم كه هوا صاف و آفتابي بشود. البته در اين مدت به اتفاق برادران آقاجاني به منازل اقوامشان كه غالبا آدمهاي مسني بودند سر زديم كه خوشحالي را به وضوح در چهره آنان مي ديدم.
شب تا دير وقت با دوستان از همه چيز و همه جا حرف زديم و از خاطرات سالهای دور گفتیم. از آسمان نيمههاي شب حدس زدم كه فردا بايد هوا آفتابي باشد.
صبح روز 17 خرداد پرتو طلايي خورشيد بر جنگلهاي روبروي روستا تابيده بود و آسمان صاف و آبي خوشرنگ و هوا بسيار لطيف شده بود. بعد از صبحانه، دوربين و سهپايه را برداشتم و از منزل آقارسول بيرون زدم. عليآقا و سيدآقا (يكي ديگر از برادران آقاجاني كه تازه از بهشهر رسيده بود) نيز با من همراه شدند.
قصد داشتم به چشمه «اُشِـش» بروم و از طبيعت آنجا و از چشمانداز روستا عكس بگيرم. دوستان میگفتند که این چشمه آب بسیار گوارا و خنکی دارد. از رودخانه واقع در جنوب روستا گذشتيم و راه سربالايي جنگل را در پيش گرفتيم. كمي بالاتر، دوستان كه ميبايد براي حضور در مجمع عمومي ميرفتند، راه را به من نشان داده و خود برگشتند و من به تنهايي مسيرم را به سمت مقصد ادامه دادم.
هواي باراني چند روز گذشته و شبنم روي گلها و گياهان و درختان كه رطوبت جنگل را از روزهاي آفتابي بيشتر كرده بود و همچنين طي كردن مسير سربالايي در اين شرايط كافي بود تا عرق از سر و رويم جاري شود. به هر شاخه درختي كه برخورد ميكردم مقداري آب به سر و صورتم ميپاشيد و زمين زير پايم نيز خيس بود. سربالايي تند با شيب 50 تا 70 درجه و راه رفتن بر روي شنها و برگهاي لغزان واقعا دشوار بود.
هنوز در بعضي از جاها، برفهاي زمستاني باقي مانده بود و در این فصل از سال لمس کردنش خیلی دلچسب بود. بوتههاي تمشك و توتفرنگيهاي وحشي، گلهاي زيباي كوهستان، پروانههاي رنگارنگ نشسته روي گلها واقعاً آدمي را مات و مبهوت راز آفرينش ميكرد. بعد از يك ساعت خود را به چكلي (تخته سنگی بسیار بزرگ) در سمت غربي چشمه «اُشِـش» رساندم و تازه فهميدم كه مسير را كمي اشتباه آمدم.
چشمانداز بادابسر و كوههاي بخش شمالی روستا و زمينهاي كشاورزي سرسبز با گلهاي بنفش آن زیر نور درخشان خورشید صبحگاهی، زيبايي خيرهكنندهاي داشت. عكاسي كردن با سهپايه از روي چكل و لبه پرتگاه بلند آن، خيلي مشكل و پرخطر بود و شاخههاي درخت بالاي سرم مزاحم کادر دوربین بود. روستاي بادابسر از اينجا همچون باغي بزرگ دیده میشد كه خانهها در لابهلاي آن ساخته شدهاند. نور كافي و زاويه ديد مناسب شرايطی را فراهم كرد تا بتوانم عكسهاي خوبي از روستا بگيرم.
بعداز برگشتن از جنگل، به سمت مسجد رفتم تا از مراسم مجمع عمومي و انتخابات هیئت مدیره و بازرسي شرکت تعاونی عکس بگیرم. استقبال مردم بینظیر بود. از مسئولین هم آمده بودند: فرماندار و بخشدار مركزي نکا، بخشدار منطقه هزارجریب، رئیس اداره تعاون بهشهر و نکا، دکتر جمشیدی معاون پارلماني وزیر علوم و نیز فرمانده و جانشين نیروی انتظامی منطقه زارمرود.
رأیگیری و شمارش آراء تا بعدازظهر طول کشید. ناهار را در مسجد بودیم. بعدازظهر شمارش آراء تمام شد و عباس هم که کاندیدا بود بیشترین رأی را آورد.
دو سه روزي بود كه از خانواده بيخبر بودم و موبايلم آنتن نميداد. دوستان ميگفتند كه بعضي از نقاط روستا آنتن ميدهد كه از آن جمله تپهسر واقع در ضلع شمال غربي روستا بود كه شبيه پارك شهرها، محلي براي دور هم جمع شدن و وقتگذراني مردم است. موقع غروب با دوستان به آنجا رفتیم. از شانس من، آنتنی در کار نبود. هوا كاملاً تاريك شده بود كه با وحید به سمت روستای ورفام راه افتادیم تا شاید در ارتفاع بالاتر آنتنی پیدا شود. ولی از آنتن خبري نشد. در سرازیری راه ورفام، پای مصدومم پیچ خورد و زانویم درد شدیدی گرفت.
شب را در مسجد بودیم که برای وفات حضرت فاطمه (س) مراسمی برپا بود و شام هم دادند. مردم روستای بادابسر تماماً از سادات هستند و مردان میانسال و مسن کلاه بافتني سبزرنگي بر سر میگذارند تا سادات بودن خود را اعلام کنند. در مازندران روستاهایی وجود دارد که مردمش همه سادات هستند: روستای تیله بن (نزدیک روستای زادگاهم بالاده/ چهاردانگه ساری)، روستای مِتکازین (هزارجریب بهشهر) و روستای بادابسر از این جملهاند.
شايد در آينده يكي از عکسهایم را که از چشمه «اُشِـش» از منظره روستا گرفتم به عنوان پوستر بادابسر چاپ كنم و در اختيار مردم آنجا قرار دهم. هر انساني وقتي از موطن آباء و اجدادي خود دور ميشود گاهي خود را با ياد و خاطرات آن آرامش ميدهد و مايل است عكسي از آنجا داشته باشد و فكر ميكنم اين كارم بتواند ارتباط روحي مردم به ويژه كساني را كه سالها از آنجا رفتهاند را با روستاي بادابسر بيشتر كند. همچنانكه براي روستاي خودم نيز (در مقياسي بسيار وسيعتر) در حال انجام آن هستم.
براي من جاي خوشحالي است كه روستاي بادابسر به همت جوانانش در اينترنت هم معرفي شده و وبلاگهايي داير كردند: مثل وبلاگ شخصي سيدمهدي احمدپور و پايگاه اطلاعرساني شركت تعاوني توسعه و عمران بادابسر كه وحيد و عباس آن را راهاندازي كردهاند. ضمن اينكه وحيد براي خودش هم وبلاگي به نام نه حرفي براي گفتن، نه حرفي براي شنيدن دارد كه شعرها و داستانهايش را در آن ميگذارد.
در مدت اقامتم در بادابسر عکسهای گرفته شده را در لپتاپ عباس ذخيره ميكردم و بخشي از شب را با ديدن عكسها سرگرم میشديم. ضمن اينكه تا اگر عکسی از نظر كيفي و فني راضيكننده و مناسب نبود حذف و از آن سوژه مجدداً عکاسی کنم.
مردم بادابسر مردمانی ساده و مهربان و مهماننواز هستند. ( همچون مردم روستاي خودم بالاده ) بهترین دوستانم از زمان جوانی تاکنون عباس و وحید آقاجانی، آقاي سیدحسن مرتضوی، محمدرضافهیم علوی و تعدادی دیگر از بادابسریها هستند.
دیگر وقت برگشتن به بهشهر بود. هرچند دلم نمیخواست از محیط زیبای بادابسر جدا شوم. عباس که حالا ديگر عضو هيئت مديره تعاوني شده بود و قرار بود امروز بعد از رأیگیری با من به بهشهر برگردد بهخاطر جلسه فردا صبح نمیتوانست بیاید. ساعت یازده و نیم شب مینیبوس آقا محمود (پسرخاله عباس و دوست قدیمیام ) به بهشهر میرفت. تصمیم بر این شد که با ایشان برگردم.
سوار مینیبوس که شدم در میان همهمه مسافران و بدرقهکنندگان، لحظهای چنان مسحور چهچه زیبای بلبلان درخت بالای سرم شدم که در همه عمرم چنین نغمههای دلکشی را نشنیده بودم. با خود میاندیشیدم که در کجای دنیا میتوان این آواز زیبا را شنید؟ شاید بلبلان مست در نیمه شب بادابسر به بدرقه من آمده بودند تا بگویند که زودتر برگردم. شاید هم داشتند به مردمی که از روستا به شهر میرفتند ميگفتند که « شما بادابسر را با نغمه بهشتی بلبلانش ترک میکنید و به شهر میروید تا در میان ماشین و صدای بوق و دود و شلوغی جمعیت چه کنید؟ »
مطمئن باشید تا عمر دارم وداع عارفانه بلبلان مست بادابسر را با خود، فراموش نخواهم کرد و به آنان قول دادم که دیدار بعديام از بادابسر بیست سال به درازا نكشد.
بدرود بادابسر و بادابسری
عیناله آزموده / 20 خرداد 1387
سادوا پایگاه اطلاع رسانی انجمن فرهنگی بالاده در اینترنت است که در تیر ماه 1387 راه اندازی شده و به موضوعات فرهنگی ، عمرانی و زیست محیطی مرتبط با این روستا می پردازد.