ديدار من و آق مدير پس از 40 سال / عين اله آزموده چهارده / ۲۰/۵/۱۳۸۹

تقديم به آق مدير عزيز شبير عباسي

نميدانم چرا آن تابستان يعني تابستان 1350 كه با هزار مصيبت به بالاده رفته بوديم هنوز در يادم بخوبي باقي مانده است . آن سال در يكي از روزهاي اواخر بهار كه ديگر هوا گرم شده بود و مالداران ( = گله داران ) هم به همراه خانواده خود سفر هفت روزه كوچ از بهشهر تا بالاده را شروع كرده بودند ، خانواده پرجمعيت ما هم سوار بر ميني بوس آق علي شد تا پس از پيموده مسير طولاني جاده بهشهر به ساري – شاهي ( قائمشهر ) – فيروزكوه – سمنان – سنگسر ( مهديشهر ) – شهميرزاد تا فولادمحله و با تني خسته و گرد و خاك گرفته به بالاده برسيم .

آن موقع جاده ساري به كياسر هنوز جاده درست و حسابي نبود و بيشتر مسير هم شن ريزي و خاكي بود . و از فيروزكوه هم خيلي از طول مسير كوهستاني و شن ريزي بود و از سمنان تا بالاده هم شن ريزي بود و پر از گرد و خاك .

چند روزي كه در عالم كودكي به بازي و جست و خيزهاي كودكانه مشغول بودم ، روزي مادرم دست مرا گرفت و به تكيه بالاده برد تا در كلاس درس عم جزء و قرآن آق مدير بنشاند .

از داخل تكيه صداي كودكان كه با هم آيات قرآن را مي خواندند به گوش مي رسيد و در من شوقي عجيب ايجاد كرده بود . از هشت ده پله سيماني تكيه بالا رفتيم و مادرم چند ضربه به در چهار لته اي تكيه زد و لحظاتي بعد مردي خوش هيكل و با هيبت در درگاه ورودي تكيه ظاهر شد و من به سختي توانستم صورتش را كه حدود يك متر و ده پانزده ساتيمتر با آن فاصله داشتم ، ببينم . بعد از احوالپرسي ، مادر دست مرا در دست آق مدير گذاشت و رفت . دستان كودكانه من در دستان مردانه آق مدير خيلي كوچك بود .

در داخل تكيه بچه هاي قد و نيم قد در وسط تكيه و به صورت دايره اي نشسته بودند و هر كدام در دست شان جزوه عم جزء داشتند و با هم مي خواندند :

الف ، ب ، ت     آ  اي  او       بَ بِ بُ     جَ‌جِ جُ    ...

موقع نيم روز و قبل از ظهر بچه ها به صف شدند تا به « گت دره » در غرب بالاده بروند . در گت دره طهارت و وضو گرفتيم و بعد به تكيه آمديم و يكي از بچه ها اذان گفت و ما پشت سر آق مدير نماز جماعت خوانديم . اين جزيي از برنامه آموزشي هر روزه مكتبخانه آق مدير بود .

آن روز حس و حال كودكانه عجيبي داشتم . فردا صبح مادرم كمي خوراكي ( نان و پنير ) در داخل سفره كوچكي بست و به من داد تا در وقت استراحت آن را بخورم . از منزل ما تا تكيه حدود 150 متر فاصله بود .

در موقع درس ، پسري ده دوازده ساله درسش را خوب بلد نبود و آق مدير براي تنبيه اش دو نفر از پسرهاي بزرگتر را مامور كرد تا او را به وسط تكيه بياورند و آنان او را روي زمين به پشت خواباندند و پاهايش را بالا نگه داشتند و آق مدير هم چند ضربه ( نمي دانم محكم مي زد يا نه) بر پاهاي آن كودك كه گريه اش دل ما را مي لرزاند ، زد .

بد جوري ترسيده بودم . غروب كه به منزل رفتم به مادرم گفتم كه ديگر به مكتب نمي روم ، من مي ترسم . هر چقدر مادر مي گفت كه اين تنبيه براي بچه هايي است كه بزرگتر هستند در گوشم فرو نمي رفت .

از فردا ديگر به مكتبخانه نرفتم و حتي از جلوي تكيه هم رد نمي شدم تا مبادا آق مدير مرا ببيند . وقتي مي خواستم به منزل مادربزرگم در محله مرخل كه در غرب تكيه قرار دارد بروم ، مسيرم را از حمبام بن كه مي گفتند موقع غروب و تاريكي جن دارد كج مي كردم . عصر فرداي آن روز آق مدير جلوي منزل ما آمد و من با ديدنش به گريه افتادم و پشت مادرم قايم شدم . آق مدير ديگر نوازشش هم كارساز نبود تا مرا دوباره به مكتب برگرداند . آق مدير رفت و من ديگر او را نديدم .

آن سال وقتي اواخر تابستان به بهشهر برگشتيم شش ساله بودم و به عنوان دانش آموز « مستمع آزاد » در دبستان حافظ روستاي قرتپه نام نويسي ام كردند و به مدرسه رفتم و چون با معدل بيست قبول شده بودم از طرف اداره فرهنگ مرا در كلاس دوم ثبت نام كردند .

در تمام اين سالها ، خاطرات آق مدير با من بود و من روز به روز بزرگتر مي شدم و ديگر از ديدن آق مدير ترسي نداشتم . شنيده بودم كه در روستاي ارا زندگي مي كند و گاهي هم مي شنيدم كه در فلان جا نگاهبان كندوهاي زنبور عسل مردم است . اما هرگز نتوانستم او را ببينم .

آق مدير شبير عباسي

40 سال گذشت و ما امسال در تکیه بالاده مراسم شب شعر داشتیم ( 6/5/1389 ) . تریبون را در وسط تکیه و کنار دیوار گذاشته بودیم تا بتوانیم زنان و مردان را در دو طرف آن بنشانیم . در سمت چپ تریبون که جای مردان بود درست دو سه نفر بعد از تریبون ، پیرمردی ناشناس ( برای من ) با محاسنی سفید دیدم که آرام و با وقار در کنار مشهدی جانبرار چهاردهی نشسته بود و با نگاهی پر مهر مرا نگاه می کرد و من بدون اینکه او را بشناسم دو تا عکس از او گرفتم .

برادرم آقا نعمت در گوشم گفت كه ايشان آق مدير شبير است و من مات و مبهوت در چشمانش خيره شدم . آيا خواب مي بينم ؟‌ واقعاً آق مدير است ؟

كنارش نشستم و گفتم من عين اله چهاردهي پسر سيف اله هستم . نمي دانم مرا شناخت و يا پدرم را شناخت . حتماً پدرم را شناخت . لبخندي زد و به او گفتم چهل سال پيش در همين تكيه دو روز شاگردت بودم .

در حين برنامه به مجري گفتم تا نامي از آق مدير ببرد و از طرف انجمن فرهنگي سادواي بالاده و تلسي قلعه ( كه نيمي از اعضاي پا به سن گذاشته اين انجمن ها شاگردان آق مدير بوديم ) هديه اي ناقابل به رسم يادآوري آق مدير تقديم ايشان كرديم .

به سختي از جايش بلند شد و به عصايش تكيه داد . صورتش را بوسيدم و در دلم گريستم .

آق مدير شبير عباسي

در پايان مراسم يكي دو تا عكس ديگر هم از او گرفتم كه نگاهش آتش به جانم مي زند . نگاهي كه تا عمق وجودم ريشه مي دواند و پرسش هاي زيادي را به همراه دارد .

به چه مي انديشي آق مدير كه اين چنين نگاه پر رمز و رازت هر گوشه اين تكيه و اين روستا را به دنبال خاطرات گذشته ات جست و جو مي كند ؟ آيا يادت هست چه خاطراتي را از اين روستا با خود بردي تا در روزگار پيري آنها را مرور كني ؟

به چه مي انديشي آق مدير ؟ به روزگاري كه وقتي مردم تو را در چشمه سر مي ديدند چه احترامي به تو مي كردند ؟ هنوز هم به تو احترام مي گذارند ! تو چشم و چراغ بالاده بودي و چراغ خانه هاي بالاده با شمع وجود تو روشن مي شد . هنوز هم آن چراغ روشن است . هنوز هم هر وقت اسمي از شما برده مي شود با احترام و قدرشناسي از شما ياد مي كنيم .

آق مدير عزيز ! كوچه هاي بالاده را يادت مي آيد ؟ پدران و ماردان ما را يادت مي آيد ؟ با همه خانه محرم بودي و هر كس دوست داشت شب ميهمان او باشي . خيلي از آن پدران و مادراني كه دست بچه هايشان را مي گرفتند و به مكتبخانه ات مي آوردند اكنون ديگر نيستند . مير مسيب ساداتي ، مير تراب ساداتي ، سيده گلابي ، مش اسداله چهاردهي ، سيف اله چهاردهي ، حاج اكبر روحاني ، حاج گلبرار دهبندي ، سيده كبري ساداتي ، حاج سيد حسين ساداتي ، كل مير جمال ساداتي، هاشمعلي كاردگر ، ابراهيم آتني ، مدير رقيه ، عباسقلي چهاردهي ، مسيب چهاردهي ، اسدُل حيب اله ، سيد محمد صباغ ، زينب خاتون ، پير ام هاني ، پير شكوه ، مير مفيد ساداتي و ...

مي دانم چرا نگاهت اينقدر غمگين است . آنان جزيي از خاطرات تو و بالاده بودند و اكنون ديگر نيستند . هر چقدر هم بگردي ديگر آنان را نمي بيني . ديگر در بالاده افراد كمتري برايت آشنا هستند . خانه هاي بالاده ديگر خيلي عوض شدند و شايد نتواني خانه دوستي را به درستي پيدا كني و خاطرات تو در بالاده هر روز كم رنگ تر مي شود .

راستي مي داني بعضي از شاگردانت شهيد شدند ؟ نعمت اله چهاردهي پسر مسيب را كه يادت هست ؟ او هم شهيد شده است . مي داني تعدادي از شاگردانت به ديار باقي شتافتند ؟ عبدالعلي چهاردهي پسر مسيب را كه يادت هست ؟ او هم رفت .

وقتي مي خواستم از تو عكس بگيرم جمعيت از تكيه رفته بودند و من صداي آموختنت را مي شنيدم . تو هم صدايت را مي شنيدي كه با قيل و قال كودكان در هم مي آميخت و بگوش مي رسيد . كجا رفت آن صداها ؟ كجا رفتي تو كه ما را با خاطراتمان تنها گذاشتي ؟ كجايي تا در كنارت بنشينم و از آن روزگار برايم بگويي ؟

آق مدير عزيز ! شبير عزيز ! تو هميشه برايمان اولين و بهترين معلم هستي . وقتي در سال 1351 مدرسه بالاده را ساختند و سپاهي دانش آمد ، تو از بالاده رفتي ! چه آرام و بي صدا . رفتي و ديگر برنگشتي . آن روزها تو فقط چهل و دو سال سن داشتي و آرزوهاي زيادي براي كودكان بالاده داشتي ! تو رفتي و مكتبخانه بالاده هم تعطيل شد . گاهي مي آمدي و به دوستانت سر مي زدي . اما من ترا نمي ديدم . اگر مي ديدم هم ترا نمي شناختم . از هر كه سراغت را مي گرفتم ، خبري از تو نداشت .

اكنون تو هشتاد سال سن داري و من 45 سال . ديگر مي دانم كجا بايد ترا بجويم . ديگر به دنبال تو نمي گردم . تو هميشه در قلبم خواهي بود .

آق مدير عزيز، شبير جان ، ما بالادهي ها همیشه ترا  دوست می داريم . خداوند عمر با عزت به شما بدهد و تندرست تان نگه دارد .