كندلوس و اولين خاطره ام 11/4/1387

نمي‌دانم نحوه آشنايي من با كندلوس و آقاي دكتر جهانگيري (كه نامشان با هم گره خورده است)، چگونه و در چه زماني بود. شايد ظهر آن روز اواخر بهار سال 1375 بود كه تلفن دفتر كارش را در تهران گرفتم. آن وقت‌ها من در حال تحقيق و نگارش پايان ‌نامه دوره فوق ليسانسم در مورد نقش‌مايه‌هاي حيواني در مازندران پيش از تاريخ (هزاره ششم تا هزاره اول قبل از ميلاد) بودم.

با حوصله زياد و علي‌رغم داشتن گرفتاري‌هاي كاري، صميمانه با من صحبت مي‌كرد. انگار كه سال‌ها مرا مي‌شناسد و چنان دقيق و كامل راهنمايي‌ام مي‌كرد كه گويا استاد راهنمايم است.

45 دقيقه از دل‌مشغولي‌هاي زادگاه‌مان صحبت كرديم. چند روز بعد، طبق قولي كه داده بود به دفتر كارش رفتم و چند قطعه عكس از موزه كندلوس را كه به منشي‌شان داده بودند گرفتم، موفق نشدم او را ببينم، كاري برايش پيش آمده بود و خارج از دفترش بود.

يك ماه بعد كه به مازندران رفتم تصميم گرفتم به كندلوس بروم تا تحقيقاتم را ادامه دهم. صبح زود حوالي ساعت پنج يك‌روز تابستاني از روستاي يكه‌توت بهشهر به سمت چالوس حركت كردم. نيمه‌هاي روز به چالوس رسيدم. در چالوس سراغ قهوه‌خانه‌اي را گرفتم كه ميني‌بوس كندلوس جلوي آن مسافرانش را سوار مي‌كرد. ساعت 2 بعد از ظهر بود كه به كندلوس رسيدم. از ديدن زيبايي‌ها‌ روستا، سازندگي‌هاي به عمل آمده در آن و امكانات رفاهي‌اش خوشحال بودم.

هواي كندلوس نسبت به هواي گرم و مرطوب دشت مازندران خيلي خنك بود. يك راست به سراغ موزه رفتم. زن و مرد كهنسالي كه از بستگان آقاي دكتر بودند و اتفاقا در ميني‌بوس همسفر بوديم، مسئوليت موزه را به عهده داشتند. عكاسي كردن از درون موزه بدون دستخط دكتر، امكان‌پذير نبود و من از اين موضوع بي‌خبر. اگرچه تلاش براي متقاعد كردن آنها بي‌فايده بود، اما فرصت ديدن موزه را از دست ندادم.

موزه‌اي جالب و درخور تحسين است. سرزمين باستاني مازندران با داشتن سابقه طولاني سكونت از انسان‌هاي نئاندرتال (فكور) از 70000 سال پيش تاكنون، هنوز فاقد موزه‌اي كامل و جامع است تا جوابگوي محققين باشد. از اين رو فكر احداث موزه كندلوس شايسته تحسين و تقدير است.

شايد بتوان موزه كندلوس را يكي از بهترين موزه‌هاي مردم‌شناسي در جهان به حساب آورد. بخش اسناد تاريخي، بخش كتب خطي و اسناد تذهيب شده، بخش ابزار زيستي و لوازم زندگي مردم، بخش بافته‌هاي محلي و پوشاك قديمي، بخش زيور آلات و بخش نقاشي‌هاي سنتي و قهوه‌خانه‌اي با تابلوهاي منحصربه‌فردش از جذابيت‌هاي موزه است. هر بخش ضبط صوتي دارد كه بر روي ديوار نصب شده و آقاي دكتر توضيحات مربوطه را در نواري ضبط كرده كه تقريبا به اندازه يك راهنما، گويا و كامل است و جالب‌تر اين كه به خاطر نوع خاص معماري موزه و فرو رفتگي هر بخش نسبت به بخش‌هاي هم‌جوار، صداي ضبط باعث مزاحمت بخش‌هاي ديگر نمي‌شود و امكان گوش دادن چندباره آن نيز ميسر است، فقط كافي است كه دكمه ضبط را بزنيم. بعضي از توضيحات را يادداشت و قدري هم از اشيا باستاني طراحي كردم. در بيرون موزه آمفي ‌تئاتر روباز كوچكي بود كه مراسم ويژه مثل شب شعر، يادبودها و جشن‌ها در آنجا برپا مي‌شود و در كنارش رستوران بزرگي كه لازمه آنجاست.

گشتي در روستا زدم. روستايي ساده و زيبا با خانه‌هايي با بام‌هاي پردی پوش. (1)  مردمش را هم چون مردم همه روستاهاي مازندران پاك و بي‌آلايش و دوست‌ داشتني ديدم. بي ‌ريا تعارفم مي‌كردند كه به منزلشان بروم. از لهجه خاص تبري‌ام مي ‌فهميدند كه از اهالي غرب مازندران نيستم.

خانه‌هاي كندلوس با بام‌هاي پردي‌پوش آن، مرا به ياد روستايم ( روستاي بالاده در بخش دودانگه قديم و چهاردانگه جديد ساري) در سي‌سال پيش مي‌انداخت. زماني كه هنوز يكي‌دو خانه پردي‌پوش در ميان انبوه خانه‌ها با بام‌هاي كاه‌گلي روستاي ما باقي مانده بودند و هميشه برايم از اسرار بود كه چگونه آب باران به داخل خانه نفوذ نمي‌كند. هنوز خاطره اسرارآميز آن خانه‌ها در يادم باقي است. از آن پردي‌ها كه هيزم اجاق‌ها شده و شيرواني حلبي جاي آن را گرفته، ديگر اثري نيست و شايد حتي عكسي هم بر جاي نمانده باشد. كندلوس اما پردي ‌هايش را حفظ كرده و اميد كه هجوم حلب و ايرانيت آنها را از پاي درنياورد.

قدم زدن در كوچه‌هاي خلوت و زيباي كندلوس، از يادم برده بود كه عكاسي كنم. شايد دو سه عكس بيشتر نگرفتم كه اكنون هم نمي‌دانم كجاست: پيرمردي كه دسته‌هاي بزرگ كاه در داخل توري را بر پشت اسبش نهاده، زناني هيزم‌به‌دوش كه به آنها «خدا قوت‌وا» گفتم در كوچه‌اي كه دورنماي آن كارخانه گياهان دارويي كندلوس بود و ... .

ابرهاي كلمي سفيدرنگ از سمت شمال و غرب در آسمان كبود كوهستان سر برآورده بودند و به زودي رگبار باران و يا مه غليظي همه جا را در بر مي‌گرفت. شايد تجربه زندگي در تابستان‌هاي كوهستان زادگاهم در دوران كودكي تا جواني، قدم‌هايم را براي برگشتن تندتر مي‌كرد. از ماشين خبري نبود. پس درنگ جايز نبود، باگام‌هاي بلند در سرازيري جاده خاكي (كه حالا آسفالت شده) به راه افتادم. شايد يك ساعت پياده راه آمدم. سنگيني دوربين و سه‌پايه و لوازم جانبي كم‌كم داشت خسته‌ام مي‌كرد. تراكتوري كه مي‌آمد، سوارم كرد و در ‌نزديك‌ترين روستا پياده‌ام كرد. به راهم ادامه دادم. كاميوني آمد و مرا تا دوراهي دوآب (جاده چالوس) رساند.

 نمي‌دانم چند بار ديگر سوار ماشين شدم و در كدام شهرهاي مازندران پياده شدم ولي خوب مي‌دانم كه ساعت از نيمه شب هم گذشته بود كه به بهشهر رسيدم. كاش شب را در كندلوس مانده بودم.

اكنون سال‌هاست كه كندلوس و دكتر جهانگيري را مي‌شناسم.


(1) خانه های پردی پوش: خانه‌هايی که سقف آن با تکه‌هاي تخته پوشيده شده و این نوع پوشش در مناطق جنگلی گيلان و مازندران رواج  داشته است. اما در سال‌های اخير شيروانی‌های حلبي جای آن را گرفته و پردی‌پوش‌ها را کمتر می‌توان ديد.