گزارش صعود به كوه چهارنو / بالاده / ساري 12/7/1387

برنامه صعود يك روزه به رشته كوه چهارنو  (‌ به ارتفاع 2881 متر واقع در جنوب روستاي بالاده / ساري / مازندران ) در تاريخ 12 مهر 1387 و با همت گروه كوهنوردي چكاد ساري برگزار شد.

كوه چهارنو منطقه حفاظت شده حيات وحش هست و آبشار ها ، چشمه هاي پر آب و گوارا و درختان كهنسال جنگلي دارد و از جذابيت هاي طبيعي فراواني برخوردار بوده و چشم انداز بسيار زيباي قله شاهدژ در فاصله ۵ کیلومتری سمت شمالی آن كه روستاي بالاده ، ‌پايين ده ، قلعه و تيله بن در بين دو كوه و در دامنه جنوبي شاهدژ واقع شده اند، بر اين جذابيت افزوده است.  

طبق قرار قبلی ، دوستداران طبیعت زیبای جنگلی چهارنو در ساعت پنج و ده دقیقه صبح در میدان شهدای ساری جمع شدند و با مینی بوس آقای هاشمی ( اهل روستای ایلال و آشنا به جاده های منطقه ) راه افتادیم. اعضای گروه متشکل از 16 نفر بودند که نیمی از آنان را در صعودهای قبلی به شاهدژ می شناختم. آقایان علیرضا ، محمدرضا ، کمیل و کسرای قاسمپور از اعضای اصلی گروه کوهنوردی چکاد ساری هستند و آقایان حمید و حامد دیانی ( از اهالی روستای تیلک ) یک روز قبل از حرکت با من هماهنگی کردند و همراه ما آمدند. دو سه نفر ديگر هم آشنا بودند.

هوای صاف بامدادی جاده جنگلی ساری به کیاسر ، خواب را از چشمان همه ربود و از پنجره مینی بوس نظاره گر طبیعت زیبای پاییزی بیرون بودیم. نزدیک کیاسر از دوراهی « دار پشت » به سمت روستای خُلرد پیچیدیم. آفتاب طلوع کرده بود و دسته های قرقاول در جستجوی غذا در مزارع دو طرف جاده دیده می شدند.

ساعت هشت و 20 دقیقه در یک هوای صاف و آفتابی وارد بالاده شدیم. گروه را به منزل آقای حسن اسماعیلی هدایت کردم تا صبحانه بخورند. هربار که گروه کوهنوردی چکاد را به بالاده میبرم صبحانه را مهمان حسن آقا و همسرش حمیده خانم ( همشیره بنده ) هستیم. دستشان واقعاً درد نکند که در پذیرایی سنگ تمام میگذارند .

ساعت 8 و 45 دقیقه سوار مینی بوس شده و به سمت روستای پایین ده راه افتادیم. بعد از عبور از روستای قلعه که فقط 300 متر از بالاده فاصله دارد به روستای پایین ده که 150 متر از قلعه فاصله دارد وارد شدیم. گروه خود را برای صعود آماده کرد و به طرف « پایین ده درّه » که چسبیده به روستاست حرکت کردیم. این دره عمیق ترین نقطه بین رشته کوه چهارنو و قله شاهدژ است و پس از آن مسیر سر بالایی چهارنو شروع میشود.

ساعت 9 صبح گروه به سمت چهارنو از « پایین ده درّه » عبور کرد و از مسیر « پیر درویش » به سمت غرب رهسپار شد و پس از دور زدن منطقه زیبا و جنگلی به « خورد چهارنو » رسید ( خورد = کوچک). بعد از آن به تشخیص مسئول گروه آقا محمدرضا قاسمپور ، از دره ای نسبتاً کم عمق عبور کردیم و یال جنگلی را با شیب تند به سمت نوک کوه پیمودیم.

دو تن از همنوردان که در کوه پیمایی مشکل پیدا کرده بودند به همراه آقا محمدرضا به سمت غرب و « گوسپن خیل » ( = کومه چوپانان و جایگاه گوسفندان ) مسیر افقی را در فاصله 4 كيلومتري پیمودند و قرار شد که گروه پس از فتح چهار نو به آنان ملحق شده و سپس به سمت روستای تیلک واقع در شمال غربی چهارنو راه پیمایی کنیم و آنجا سوار مینی بوس شویم.

با زیاد شدن ارتفاع و شیب ، گروه به دو دسته تقسیم شد: یک دسته که اکثریت بودند با سرعت بیشتری راه می پیمودند و گروه دوم که من و آقایان کمیل قاسمپور حمید و حامد دياني بودیم کمی عقب افتادیم. به ناچار کمیل هم از ما جدا شد و مسئولیت دوسه نفر را به من واگذار کرده و خود به گروه قبلی ملحق شد.

ساعت یک بعد از ظهر شده بود و حامد کمی خسته . برای اینکه او بتواند ادامه مسیر دهد به ناچار من و حمید هم آهسته تر حرکت میکردیم. کم کم مه از سمت نوک قله به سمت پایین در حرکت بود و هر چه به ارتفاع نزدیکتر میشدیم غلظت مه هم بیشتر میشد. در ارتفاع 2450 متری دیگر مه همه جا را فرا گرفته بود و ما فقط از روی حس غریزی و گاهی هم ردپای گروه رفته ، مسیر یابی میکردیم. موبایل حمید که GPS  داشت فقط ارتفاع و بعضی از دیگر مختصات را نشان میداد و چون نقشه نداشت نمیتوانستیم مسیر را به آن بدهیم تا موقع برگشت راحت تر مسیریابی کنیم.

ساعت سه و پنج دقیقه و در ارتفاع 2750 متری گروه قبلی را دیدیم که از قله بر می گشتند. تصمیم گرفتم که همراه آنان برگردیم. اما دوستان اصرار کردند حالا که تا اینجا آمدیم پس تا نوک قله هم برویم و سپس برگردیم. گروه از ما جدا شد و ما به مسیر خود ادامه دادیم. ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بر بلندای چهانو بودیم. هوا مه آلود بود و گاهی غلظت آن کمتر میشد و کمی از آبی آسمان را می دیدیم. صرف ناهار و نماز حدود بیست دقیقه ای طول کشید و من نگران برگشتن بودم.

به سرعت حرکت کردیم و مسیر سرپایینی را پیمودیم. از شیب تندی که در هوای بارانی چند روز گذشته در زیر پایمان نرم شده بود سرازیر شدیم. هر چقدر من بر سرعتم می افزودم بی فایده بود چون ماهیچه  پاهاي حامد در سرازیری همراهی اش نمیکرد. لحظه به لحظه بر اضطرابم افزوده می شد. مطمئن بودم که ما در هوای روشن به « گوسپن خیل » نخواهیم رسید. در سالهای 1358 تا 1368 شاید بالغ بر ده بار با دوستان بالادهی به چهارنو صعود کرده بودم و گاهی هم در مه گم شده بودیم. لذا تجربه آن سالها هنوز در خاطرم بود.

کمی پایین تر و در ارتفاع 2500 متري ردپای گروه را پیدا کردیم که به صورت افقی رو به پایین و به سمت شرق می رفت و کمی از مسیر را با آن پیمودیم ولی رد پاها در منطقه ای بوته زاری و با پوشش برگی  محو شده بود. احساس میکردم که آنان مسیر را اشتباه میروند. چون بايد به سمت غرب مي رفتند در حاليكه درست برعكس ميرفتند. لذا هر جا که رد پا را گم میکردیم مسیری مستقیم را به سمت پایین می پیمودیم.

ما گم شديم

کم کم غلظت مه بیشتر شده و باران نرمی می بارید. ما تازه در ارتفاع 2400 متری بودیم و هنوز راه درازی در پیش داشتیم. احساس میکردم که ما گم شده ایم ولی به حامد و حمید چیزی نگفتم و فقط آنان را تشویق به تندتر آمدن میکردم. هر چند بیفایده بود. حامد دیگر نمیتوانست خوب راه برود و عجله من هم بیفایده تر از آن.

از یک پرتگاه صخره ای به ارتفاع شاید 100 متر گذشتیم. مناظر بسیار بدیع و زیبا و خوف انگیزی بود. گاهی ردپای گوزن و حیوانات جنگلی را میدیدم و  فکر میکردم ردپای گروه است. دیگر هوا تاریک شده بود و به دنبال راهی بودیم که خود را از این منطقه صخره ای به زمین هموارتری برسانیم. دره کم عمقی در سمت چپ ما بود و به پیشنهاد حمید خود را به آن رساندیم و در بستر پوشیده از برگ خود را سر دادیم. ساعت 5 و نیم عصر بود و روشنایی هوا در تاریکی سفید مه کم رنگتر میشد. (در این روز " 12 مهر" اذان مغرب به افق ساری ساعت 17 و 45 دقیقه است.)

در گرگ و میش هوا ناگاه خود را بین زمین و آسمان معلق دیدم! زیر پایم خالی شده بود و پس از واژگون شدن ، یک پایم در میان شاخه های خشک درخت نسبتاً کلفتی که بصورت پل روی دره قرار گرفته بود گیر کرده و آویزان شده بودم و دست مخالفم به دیواره دره وصل بود. با کمک دوستان از این وضعیت نجات پیدا کردم. پایین و بالای زانوی پای چپم درد بسیار شدیدی داشت که لحظاتی بعد حرکت خون را روی پایم حس میکردم. محل درد ورم زیادی کرده بود و از روی شلوار کاملاً قابل لمس بود.

دیگر من هم نمیتوانستم به خوبی قبل راه بروم. با مشورت دوستان از این دره خارج شده و حدود 200 متر به سمت شرق رفتیم و به منطقه ای نسبتاً هموار و با درختانی بلند ولی تنک رسیدیم. هوا کاملا تاریک شده بود و راه رفتن برایمان امکان پذیر نبود. جایی را پیدا کردیم که چند درخت بلند بصورت یکجا و از یک ریشه روییده بودند و مکان مناسبی برای استراحت ما بود. ساعت 6 و نیم شب شده بود.

پس از بررسی اطراف، کوله پشتی هایمان را باز کرده و به درخت تکیه دادیم و مشغول روشن کردن آتش شدیم. در چند روز قبل باران زیادی در چهارنو باریده بود و همه چیز خیس و نم دار بود. با کمک روشنایی صفحه موبایل کمی چوب نازک و کلفت جمع کردیم و با استفاده از کاغذهایی که در کیف دوربینم بود مشغول روشن کردن آتش شدیم. لحظه ای برگشتم تا از پشتم چوب نازک پیدا کنم که متوجه دو چشم که با انعکاس نور موبایل در 5 متری ما میدرخشید شدم. به دوستان گفتم که گرگی در نزدیکی ماست. چوب کلفتی را برداشتم و به سمتش پرتاب کردم ولی چشمها از جایشان تکان نخورند. دو تا کرم شبتاب درست به فاصله دو چشم یک حیوان از هم بودند. قوطی کبریتم همراه پرتاب چوب گم شده بود و شانس آوردیم که در كوله حمید قوطی کبریت دیگری بود.

دوباره شروع به روشن کردن آتش کردیم. این بار علاوه بر کاغذ فاکتور خرید و یادداشت ها و شاید هم برگه گارانتی دوربین ، از کیسه پلاستیکی و ظرف پلاستیکی نوشابه هم کمک گرفتیم و بعد از یک ربع تلاش سه نفره ، آتش روشن شد و آرام آرام شعله اش بیشتر میشد. تا مي توانستیم در زیر روشنایی آتش از اطراف هیزم جمع کردیم که به فراوانی وجود داشت. هیزم ها را نزدیک آتش گذاشتیم تا با حرارت آن خشک شود.

آب ما تقریباً تمام شده بود و کمتر از یک لیتر آن باقی مانده بود. تعدادی سیب و گوجه فرنگی داشتیم که به جای آب مصرف میکردیم و غذا هم به اندازه کافی برایمان مانده بود. ما در ارتفاع 1850 متری بودیم. در یک ناحیه ناشناخته و در هوایی با مه بسیار غلیظ و در یک منطقه حفاظت شده حیات وحش.  خرس ، گرگ ، گراز ، پلنگ و حیوانات دیگر در این حوالی زیاد هستند. فصل پاییز با رفتن گوسفندان به قشلاق این حیوانات هم گرسنه میمانند. اما همه آنها از آتش میترسند. قرار گذاشتیم که به نوبت یکی از ما بیدار مانده و آتش را زنده نگه دارد و دو نفر دیگر بخوابند. هر نفر سه ساعت نگهباني. از ساعت 8 شب تا 5 صبح.

حامد بقدری خسته بود که در حین حرف زدن خوابش برد و من و حمید گاهی صحبتی میکردیم ویا چوبی روی آتش می انداختیم. حدس هایی در باره گروه و موقعیت شان میزدیم. فکر میکردیم که آنان هم در مه گم شدند و شب را در جنگل خواهند بود. حمید گفت که صدای صحبت کردن می شنود. از آتش کمی فاصله گرفتم و گوش سپردم ولي چیزی نشنیدم. گفتم که شاید جنگل زده شدیم و توهم به ما دست داده است. با این حال ، سه نفری با هم و با صدای بلند کَللی ( = دادهای بلند چوپانی ) سر دادیم. گاهی از دور دستها صدایی مبهم بگوش می آمد و دوباره سکوت. یکبار حدود ساعت 8 صدایی آمد و ما جوابش را دادیم و دوباره جواب آمد. مدت زمان رفت و برگشت صداها حدود 5 ثانیه شد . میتوانستیم حدس بزنیم که آنان در فاصله 700 تا 800 متری ما هستند.

صداها لحظه به لحظه نزدیکتر میشدند و ما ارتباطمان را با آنان توسط فريادهاي پياپي برقرار کرديم تا در پیدا کردنمان راحت تر باشند. فکر کردیم که آقا علیرضا و کمیل و گروه هستند که در تاریکی شب به سمت ما می آیند. از درخت بلند روبرويمان به سرعت و حدود 8 متری بالا رفتم و از بالای درخت صدایشان زدم و اعلام موقعیت کردم. از فاصله 200 متری 3 چراغ قوه دیده میشد. مه هوا هم از محل استراحت ما به پایین دره رفته بود و انبوه درختان مانع آن بود تا ما متوجه این واقعیت شویم.

افراد نزدیکتر شدند و ساعت 8 و 35 دقيقه کنار ما رسیدند. کمیل و سعید ایمانپور (همنورد گروه ) و حامد شفاعی ( راهنماي محلي و جوان دوست داشتنی و خنده روی تیلکی ) بودند. از ديدنشان خوشحال شديم و به آنان كه خيلي خسته شده بودند مواد غذايي و ميوه داديم . حامد شفاعي با تلفن موبايل روستايي به دوستان در روستاي تيلك اطلاع داد كه ما را پيدا كرده اند. ساعت 8 و 50 دقيقه آتش را خاموش كرده و حركت كرديم. هر نفر يك چراغ قوه در دست يا روي پيشاني داشتيم و به راحتي حركت ميكرديم. واقعاً از اين دوستان بايد تشكر كنم كه با چه زحمتي ما را پيدا كردند.

بعد از عبور از جنگلهاي انبوه و صعب العبور به نزديكي روستاي تيلك رسيديم و از آب دره اي كه از كنارش ميگذشتيم ( احتمالاً قليك دره )، قدري آب خنك و گوارا خورديم. حامد ديگر سرحال شده بود و با هم آوازهايي از استاد شجريان ميخوانديم: " دل بردي از من به يغما اي ترك غارتگر من ... ". صداي در سكوت شب و جنگل انبوه مي پيچيد و از صداي خود لذت مي برديم.

ساعت يازده و پنج دقيقه شب به روستاي تيلك رسيديم و محمد رضا كه بخاطر ما در روستا مانده بود از به سلامت رسيدن ما خوشحال شدند. شب را در منزل جوان مهربان و دوست داشتني تيلكي آقا كوروش پورآريا مانديم. ايشان مسئول مخابرات تيلك هم هستند و به عكاسي علاقه زيادي دارند و همه طول سال در تيلك زندگي مي كنند. آلبوم عكسهايش را ديديم و انصافاً عكسهاي زيبايي از همه فصول سال خصوصاً زمستان تيلك گرفته بودند. كاش ميتوانستم تعدادي از عكسهايشان را روي  اينترنت قرا دهم يا تشويقشان كنم كه تابستان 1388 در تيلك نمايشگاه عكس داير كند.

تعداد ديگري از جوانان تيلكي هم در منزل آقا كوروش جمع بودند و هر كدام از خاطرات جنگل و مه و حيوانات وحشي آن صحبت ميكردند. خوب شد كه ما را پيدا كردند. شايد در آينده داستان ما ورد زبان آنها ميشد.

ساعت 1 بامداد دوستان بعد از صرف شام خوابيدند و من از درد پا نتوانستم بيشتر از نيم ساعت بخوابم. ساعت 4 صبح شنبه 13 مهر 1387 ميني بوس آقاي علي رفيعي از تيلك به سمت ساري حركت كرد و ساعت 7 صبح در رابند سنگتراشان ساري آقا عليرضا قاسمپور منتظر ما بودند و ما را تا منزل آقا محمدرضا رساندند. پس از صرف صبحانه و تشكر از خانواده محترم قاسمپور كه واقعاً مرا مورد لطف قرار ميدهند به سمت بهشهر حركت كردم تا بتوانم منزل مادرم استراحت كنم.

عين اله آزموده چهارده /  17 مهر 1387 تهران

براي ديدن عكسهاي چهارنو و قله شاهدژ و بالاده  روي آدرس  http://www.panoramio.com/user/1289564 کلیک کنید.